دیانا گلـــــــــیدیانا گلـــــــــی، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

تولد دخترم دیانا

مراحل خرف زدن با موبایل دیانا گلـــــــــی

اول از همه لوس کردن خودش به مامانی برای کش رفتن موبایل: دوم شماره گیری: مامانی شماره رو گرفتم در نهایت ابـــــــــــــــــــــــــــو به زبون ما الو؟ قربون فیگورت بشم مننننننننننننننننننننننننننن ...
27 آذر 1392

چند تا عکس از اولین ها

دختر گلم با توجه به اینکه روزای اول که بدنیا اومدی نه وبلاگ داشتی و نه من همچین چیزی به ذهنم رسیده بود این عکسهارو الان برات میذارم. اول از همه اولین دستبندی که به مچ کوچولوت بستن: مدارک پزشکی مربوط به بیمارستان و تست شنوایی سنجیت: شناسنامه دیانا گلی که روز دوم تولدش بابایی براش گرفته بود: اولین بلیط هواپیما و کارت پرواز دیانا گلــــــــــــی: اولین دسته گلی که به دست خودت گرفتی از طرف مامان فاطمه برای بازگشت از اولین مسافرتت: ...
27 آذر 1392

باز هم قضا و قدری دیگر و قربانی

دخترم الان که اومدم این پست رو بنویسم سر درد خیلی شیدیدی دارم.برا همین بدون مقدمه چینی میرم سر اصل مطلب.از روز پنجشنبه خونه مامان جون اینا بودیم.جمعه باباجون و دایی رفتند تهران برا گرفتن معافیت دایی ماهم موندیم اونجا که مامان جون تنها نمونه.جمعه باز برف سنگینی می بارید برا همین کل روز فقط خونه بودیم.یه سر اومدیم خونه خودمون من و بابایی داشتیم پیراشکی درس میکردیم که تو پدرمونو درآوردی.شنبه هم به خاطر بارش برف بابایی سرکار نرفته بود کل روز رو چون دور هم بودیم خیلی بهم چسبید اما باز طبق معمول شما دسته گل به آب دادی.لیوان چایی رو برداشته بودی میخوردی که نفهمیدم چیکار کردی یهو از شدت گریه نفست برید دیدم دهنت پر شد از خون.لب بالاییت باد کرده بود ...
25 آذر 1392

شروع شمارش معکوس

دختر مامان دو روز شمارش معکوس رو شروع کردیم.همش 8 روز تا تولدت مونده نمیدونی چقد خوشحالم.تو پست قبلی بهت گفتم کادوت رو خریدیم.اما چون ماه صفره و تولدت شب اربعینه با بابایی به توافق رسیدیم بعد صفر بدون حرف پیش انشااللــــــــــــــــــــــه تولدت رو بگیریم. ...
22 آذر 1392

تازه های این روزها

سلام عشق مامانی.یادش بخیر پارسال این روزا تو استراحت مطلق بودم،دلواپس و نگران،هر روز برام یه ماه میگذشت و هر لحظه منتظر دیدنت بودم.اما الان شکر خدا صحیح و سالم پیشمونی.دختر قشنگم روز به روز داری بزرگتر میشی.اما من هنوز از کودکیهات سیر نشدم!مثلا دیگه داری کامل راه میری و من هنوز از 4 دست و پا رفتنت سیراب نشده بودم.نه اینکه فکر کنی دوس ندارم بزرگ شی ها نه فقطططط  ... !!!!!!!!!!! خلیی دلم میخواد سعی کنم تا از لحظه لحظه های این دورانت به نحو احسن استفاده کنم و لذت ببرم اما مطمئنم باز هم حسرت این روزا به دلم میمونه و همش افسوس خواهم خورد.هر روز با هم بازی میکنیم ،کتاب میخونیم،با اسباب بازی های هوشیت کار میکنیم،اما همیشه نگرانم نکنه برات کم ...
22 آذر 1392

دیانا گلـــــــــــــــــی راه افتاد دلم به تاپ تاپ افتاد

عروسک من امروز بهترین روز زندگیم بود.بااینکه من هنوز از چهار دست و پا رفتنت سیر نشدم،در کل روز فکر کنم همش نیم ساعتش رو چهاردست و پا رفتی.دیگه از دیروز تقریبا راه افتادی و کل امروز رو راه رفتـــــــــــی.به این شکل که دوتا دستات رو برا خودت سپر میکنی میگری جلو و تند تند راه میری البته همراه با حرف زدنو دس دس کردن.فکر کنم داری خودتو تشوسق میکنی؟ الهیییییییییی مامان دورت بگرده دخملم.مبارک باشه عشقم. قدمات استوار.انشاالله همیشه به راه راست بری. نمیدونی بابایی چه ذوقی میکنه!!!!!!! فقط قربون صدقه ت میره.خوش به حالت که انقد بابایی دوست دارههههههههه راستی خانومی این راه رفتنت رو مدیون تمرین و پافشاریهای باباجی هستی.خدا سایش رو از س...
16 آذر 1392

اولین برف سال

قشنگ مامان امروز صبح که برا نماز بیدار شده بودم ،وقتی از پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم داره برف میاد. خیلی خوشحال شدم.آخه مامانی من عاشق برفم. هنوز پاییز تموم نشده اما امروز برف همه جا رو سفید پوش کرد.از صبح رفتیم خونه مامان جون اینا.وقتی باباجی از پشت پنجره برف رو نشونت میداد کلی ذوق می کردی.خیییلیییییییییییییییی دوس داشتم ببرمت با برف عکستو بگیرم اما هوای بیرون برات سرد بود.میترسیدم خدای نکرده سرما بخوری.اما اگه فردا هوا بهتر شدو بیرون رفتیم قول میدم حتما از اولین برف زندیگت عکس بگیرم. انقد دوس داشتم میتونستیم با هم بریم برف بازی!!انشااللله سال بعد که بزرگتر شدی هم میریم بازی هم جشنواره آدم برفی و درست کردنش.انشااللــــــــ...
15 آذر 1392

یه روز بــــــــــــــــــــــــدددد

اول از همه قربون خدا برم.صدهزار بار شکر.اگه تا صبح سجده شکر کنم بازم کمه.دخترم امروز روز خییییلیییییییییییی بدی بود.اما شکر خدا به خیر گذشت.اولی اینکه سرویس بابااینا توو جاده تصادف کرده بود. الحمدالله کسی چیزیش نشده بود.دومی هم اینکه حوالی ساعت ده بابایی رفت بیرون.منم رفتم جاتو بیارم که با صدای گریه شدیدت دویدم اتاقت خدای من نمی دونی چه هق هقی میکردی داشتم سکته میکردم. زود زنگ زدم باباجون بیاد.آروم که شدی دیدم برس سیمی افتاده تو چشمت و قسمت سفید چشمت خون مرده و قرمز شده. خیلی نگرانم. باباجون میگف اگه زبونم لال آسیب و ضربه شدید بود آروم نمیشدی.چون بعدش کلی باهاش بازی کردی.الان منتظرم صبح برسه و ببرمت بیمارستان چشم تا خیالم راحت شه.قربون خدا...
13 آذر 1392

خاطرات چهارشنبه 6 آذر و چند مورد از تازه های شهر بانو

سلام عروسک مامانی.چند روز بود سرم شلوغ بود و نتونستم بیام کارهای جدیدخانوم خانوم ها رو بنویسم. اول اینکه از چهارشنبه شب با اصرار و پافشاری باباجون میتونی ده دوازده قدم راه بری. دستای کوچولوت رو از همون صبح روز چهارشنبه یاد دادم تا برای تشکر از خدا بالا ببری و با جمله من که میگم الهی شکرت دستات میره بالا.فدات بشم عشقم بالاخره دست دستی کردن رو یاد گرفتی. اون روز بعد کلی بازی با حلقه اردکت تونستم قانعت کنم که مدل بازی با این حلقه چه جوریه و شما بعد از چند وقت حرفمو گوش دادی و کاری رو که میگفتم.میکردی وای باورت نمیشه دیانا داشتم از خوشحالی بال در میاوردم!!!!!!!!!!!!!!   وای دیانا روز به روز شلوغ تر و شیطو...
9 آذر 1392