یه روز بــــــــــــــــــــــــدددد
اول از همه قربون خدا برم.صدهزار بار شکر.اگه تا صبح سجده شکر کنم بازم کمه.دخترم امروز روز خییییلیییییییییییی بدی بود.اما شکر خدا به خیر گذشت.اولی اینکه سرویس بابااینا توو جاده تصادف کرده بود. الحمدالله کسی چیزیش نشده بود.دومی هم اینکه حوالی ساعت ده بابایی رفت بیرون.منم رفتم جاتو بیارم که با صدای گریه شدیدت دویدم اتاقت خدای من نمی دونی چه هق هقی میکردی داشتم سکته میکردم.
زود زنگ زدم باباجون بیاد.آروم که شدی دیدم برس سیمی افتاده تو چشمت و قسمت سفید چشمت خون مرده و قرمز شده.
خیلی نگرانم.
باباجون میگف اگه زبونم لال آسیب و ضربه شدید بود آروم نمیشدی.چون بعدش کلی باهاش بازی کردی.الان منتظرم صبح برسه و ببرمت بیمارستان چشم تا خیالم راحت شه.قربون خدا برم آیت الکرسی هایی که برات میخونم باعث میشه ختم به خیر بشه.خانومم تو رو خدا یکم از این کنجکاویت دست بردار به خدا تا تو بزرگ شی من نصف العمر میشم.

راستی دیروز هم انگشتاتو گذاشته بودی لای کمدت و فشار میدادی.جالب اینجاس که باز هم همون کار رو تکرار میکنی!!!!
آخه من از دست تو چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟



یه روز بــــــــــــــــــــــــدددد
