دیانا گلـــــــــیدیانا گلـــــــــی، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره

تولد دخترم دیانا

خاطرات چهارشنبه 6 آذر و چند مورد از تازه های شهر بانو

1392/9/9 16:25
277 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عروسک مامانی.چند روز بود سرم شلوغ بود و نتونستم بیام کارهای جدیدخانوم خانوم ها رو بنویسم.

اول اینکه از چهارشنبه شب با اصرار و پافشاری باباجون میتونی ده دوازده قدم راه بری.

دستای کوچولوت رو از همون صبح روز چهارشنبه یاد دادم تا برای تشکر از خدا بالا ببری و با جمله من که میگم الهی شکرت دستات میره بالا.فدات بشم عشقم

بالاخره دست دستی کردن رو یاد گرفتی.

اون روز بعد کلی بازی با حلقه اردکت تونستم قانعت کنم که مدل بازی با این حلقه چه جوریه و شما بعد از چند وقت حرفمو گوش دادی و کاری رو که میگفتم.میکردی وای باورت نمیشه دیانا داشتم از خوشحالی بال در میاوردم!!!!!!!!!!!!!!

 

وای دیانا روز به روز شلوغ تر و شیطونتر میشی.یه ساعت قبل نوشتن این پست زیر مبلا 4 دست و پا میرفتی.سرت و کرده بودی لای دوتا مبل.به زور بیرون آوردیمت.به شکل خیلی با حال میرفتی از زیر مبلا اردک حلقه اردکیتو برمیداشتی که تا دوربین و بیارم اومدی بیرون و موفق به عکس گرفتن نشدم بس که سریع السیر ماشااللــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

عاشق بازی کردن با توپی.خودت پرتش میکنی و میری دنبالش. یه وقتهایی هم با شکم میری رو توپ و به گمونم ایروبیک کار میکنی!!!!!!!

عزیزم تا چادر من و جانمازمون رو میبینی زودتر از من یه جورایی چادر میندازی سرت و یه بند میگی ابر ابر.عشق من تو رو خدا وقتی بزرگ شدی نماز خون باش و مومن.قلب

یه چیزی که خیلی ناراحتم میکنه اینه که چند شبه 4 به بعد یهو با صدای حق حقت از خواب بیدار میشم.بعدش خودت با گریه ی خیلی شدید از خواب میپری.هر کاری میکنم آروم نمیشی تا اینکه بابایی مجبور میشه تو بغلش یکم بگردونتت تا آروم شی.نمیدونم خواب میبینی یا جاییت درد میکنه.الهی بمیرم که نمیتونی حرفت رو بهم بفهمونی!

ولی با همه وجود مامانی دوست دارم و از لحظه لحظه با تو بودنهام لذت میبرمواز همه مهمتر ناراحت اینم که چقد حسرت این روزهارو خواهم خورد.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)