دیانا گلــــــــــــــــــــی آبادگر خانه ما
رویای با تو بودن را نه میتوان گفت و نه میتوان نوشت،حتی نمیتوان سرود.رویای با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی.داشتنت فانوسی ست به روشنایی تمام تاریکی ها دردانه ام بی عشقت نفس کشیدنم دشواره، بی عشقت دقیقه ها پر از آزاره،بی عشقت هواسم به گل گلدون نیست،گلهای تو باغچه بوته های خاره. دیانای من از هفته قبل سه شنبه مامانی بد جور سرما خورده و تا امروز بهتر نشده که هیچ روز به روز هم بدتر میشه .آخه تو گل دخترم اصلا نمیذاری استراحت کنم .از پنجشنبه یکم احساس کردم به تو هم سرایت کرده.برا همون از همون روز شروع کردم به پیشگیری.دیروز عمه ای دلش برات تنگ شده بود گفت ببریمت پیشش.عصری نمیدونم چی شد که یهو بهونه گرفتی و زدی زیر گریه .این دومین با...
نویسنده :
سپیده-مامان دیانا
0:04







