پنجم بهمن 92
عشق مامان امروز بعد از 4 روز برگشتیم خونمون آخه سه شنبه یعنی یکم بهمن چشم باباجی رو به خاطر آب مروارید عمل کرده بودند
و از اونجاییکه تو خونه موندن سختش بود و حوصلش سر میرفت از صبح تا شب میرفتیم خونشون تا با شما بازی کنه.قربون قلب مهربونت بره مامان که متوجه مریض بودنش بودی و همش میرفتی بوسش می کردی
.چقد تو ماهی عشق مامان!!!!
و اما شیرین کاریهای امروز شما یعنی در یک سال و یک ماه و جهار روزگی:
قشنگم امروز وقتی از رو بخاری لباسهای خشک شدت رو بر میداشتم دیدم داری مچالشون میکنی،بعد در کشو لباسات رو باز کردی و گذاشتیشون تو کشوت!!!!!!!!!الهی من دورت بگردم که داشتی مثلا جی جی هاتو تا میکردی.همیشه هر چی تو کشوت بود میریختی بیرون اما امروز داشتی میذاشتیشون سر جاش.![]()
![]()
امروز برای اولین بار بدون گریه و زاری
پوشیدی و رفتیم ددر.تا بابایی ماشین رو از پارکینگ دربیاره دست کوچولوت رو گرفتم رفتیم سارای.نمیدونی چه
میکردم.چقد خوشحال بودم که برای اولین بار منم مثل مامانای دیگه دست دخترم رو گرفتم و دارم باهاش قدم میزنم.
عصر هم رفته بودیم ولیعصر برای بابایی کت و شلوار بخریم.این اولین باری بود که تو مغازه بغلمون نبودی.رفتی بین کت و شلوارها و داشتی تو هم برا بابایی تو انتخابش کمک میکردی.قربونت بره مامان که انقد خانوم شدی که تو خرید هامون هم بهمونم کمک میکنی
عکسات تو گوشی باباس تو اولین فرصت میذارمشون.
مامانی عاشقتیم.هر چی از شیرین کاریهات بگم کم گفتم.دوست دارم نازنینم 



پنجم بهمن 92
