دیانا گلـــــــــیدیانا گلـــــــــی، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره

تولد دخترم دیانا

دندون جدید

عزیزم یکی دو هفته ای میشد که دندون آسیاب اولت تو فک پایین سفید شده بود.روز هفتم عید وقتی داشتی میخندیدی دیدم دنونت جوونه زده.مبارکت باشه خانومم
10 فروردين 1393

یادگیری کلمات و کارهای جدید در سال نو

عشق مامان امروز (نهم عید)یاد گرفتی بگی وای دده وقتی در چیزی بسته باشه میگی آچ عمه ای بهت گفت آرتا گلسن تو هم پشت سرش تکرار کردی اما به زبون خودت. تقریبا میدونی از چی کجا استفاده میشه.با گوش پاک کن گوشت رو تمیز میکنی،با شونه موهای خودت و بقیه رو شونه میکنی و می گی بـــــه بـــــه!!!!!!!! اسپری رو میزنی زیر بغلت و می گی پیسسسسسسسسس اما ادکلن رو میری سمت گردنت هرجا مهمون میرفتیم با دهن بی دندونت پسته و بادوم میخوردی که البته تمام مدت دهنت بسته میموند.فدات بشم که عاشق آجیلی راستی اخیرا وقتی صدات میکنیم دیانا؟جواب میدی آذیی!!!! درد و بلات به جونم شیرن زبون مامان.عاشقتممممممممممممم   ...
10 فروردين 1393

خاطره بد عید 93

دختر قشنگم سلام..چند روزه سرم خیلی شلوغ بود.نتونستم بیام به وبلاگت سر بزنم.امروز اومدم یه خاطره غم انگیز رو برات بنویسم.ماجرا از این قراره که روز ششم فروردین تو با مامان جون و باباجی رفته بودی ددر.ساعت یک بود که زنگ زدم به مامانی  تا بپرسم اذیتشون نمیکنی؟که گفت دارن میارنت خونه بهشون زنگ زدن که حال مادر جون(مامان باباجی)بد شده و بردنش بیمارستان.تا از در اومدن تو مامان جون بهم گفت که مادر جون به رحمت خدا رفته اما باباجی نمیدونه.روز هفتم عید هم دفنش کردن و شما اولین باری بود که تو مراسم ختم شرکت می کردی و انشااللـــــــــــــــــــــه به حق پنج تن آخریش باشه. عجب رسمیه رسم زمونه قصه برگ و باد خزونه میرن آدمها از اونا فق...
10 فروردين 1393

عکسهای لحظه تحویل سال

اول از همه سفره هفت سین امسالمون دختر قشنگم چهارشنبه 28ام رفتی خونه مامان جون اینا که زمین خوردی و خودتو برا عید خوشجل کردی.الهی بمیرم که کلی گریه کردی. اینم عکس خوشگلت کنار سفره هفت سین 93 راستی دخترم قبل سال تحویل خواب بودی به زور برا لحظه تحویل سال بیدارت کردم برا همون اولش اخمات تو همه و عصبی هستی اما بعدش سر حال میشی.قربونت بشم من ناناز خانوم من در حال خوردن شکلات اینجا سیب سفره هفت سین رو کش رفتی تا صدات کردم این شکلی شدی.قربون اون دستهای کوچولوت بشه مامان اینم عکست با بابایی ...
5 فروردين 1393

نفسم 15 ماهه شد

تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری ؟ نه از آن پاکتری تو بهاری ؟ نه بهاران از توست از تو می گیرد وام هر بهار اینهمه زیبایی را هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو سبزی چشم تو دریای خیال پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز مزرع سبز تمنایم را ای تو چشمانت سبز در من این سبزی هذیان از توست زندگی از تو و مرگم از توست تو گل سرخ منی ...
3 فروردين 1393

دیانا گلی و نوروز 93

دختر قشنگم یک سال گذشت.تو این یک سال بهترین روزها رو باهم سپری کردیم.گاهی خندیدیم،گاهی گریه کردیم.نمیدونی چقد از داشتنت خوشحالم.خداوندا تو را سپاس.بابت تمام لحظات شاد زندگیم،برای خنده هایم ،خوشی هایم و برای تمام روزهای غمگین و دلگیر و بارانیم. دخترنازم امسال دومین سالیه که با هم کنار سفره هفت سین نشستیم.طبق معمول سالهای قبل بابایی سال تحویل مسجد رفت و من و تو با هم تو خونمون موندیم.تمام مدت تو بغلم نشونده بودمت تا همیشه کنارت باشم.کلی بوست کردم.و اشکام مجالم نمی داد.تو هم مات و مبهوت داشتی نگام میکردی.بعد برگشتن بابایی رفتیم خونه مامان جون اینا. چه حس خوبیه اینکه تو هستی،اینکه تو با منی و بهم لبخند میزنی،چشمات خوشبختی منو رقم ...
3 فروردين 1393

دومین چهارشنبه سوری دیانا گـــــــــــــــــــلی

دختر زمستونی من امسال دومین سالیه که با هم چهارشنبه سوری رو جشن میگیریم.مامان جون کلی زحمت کشیده بود و برامون شام درست کرده بود.عمه اینا هم دعوت کرده بود و همه خونمون مهمون بودن.با اون پادردش سنگ تمام گذاشته بود.راستی از طرف دایی 50 تومن و از طرف مامان جون و باباجی 100 تومن هدیه گرفتی.دختر قشنگم چون از صدای ترقه میترسیدی نتونستیم ببریمت بیرون برا همین اینجا برات اتیش روشن کردم.. تق و تق فشفشه  فاصلمون کم بشه هیزم و نفت و آتیش     دوست دارم خداییش سیب زمینی به سیخه     عکس گلت به میخه غماتو بیار فوتش کن           کینه داری...
28 اسفند 1392

یاد گرفتن نام خانوادگیت

عشق مامان،امروز رفته بودیم خونه مامان جون اینا کلی بازی کردی و یه کلمه جدید باباجی یادت داد اونم شهرتت.باباجی میگف آذری تو هم یهو پشت یرش گفتی آذییییییی. فدای تو بشم هممون کلی ذوق کردیم مخصوصا بابایی ...
27 اسفند 1392

شیطنتهای دیانا گلی

استراحت دختر گلم بعد از خوردن صبحانه بازی با حلق اردکی وقتی هوای ددر میکنی لباسهاتو میاری تا بپوشونم.الهی مامان دورت بگرده که خودتم سعی میکنی تا جوراباتو بپوشی یا کلاهتو بذاری سرت.متاسفانه از اون صحنه ها عکس نگرفتم اما تو اولین فرصت تهیه میکنم. ابیدهههههههههه ددر ددر ددر و یه ریز میگی بدون توقف ببین اینجا چقد قیافت معصومه.جیگرم کباب میشه وقتی میری پشت در میشینی. اینجا اومدم دیدم از کشو لوازم آرایشم رو برداشتی و بدون سر و صدا داری بازی میکنی!!!!! این موکت رو برا اینکه خدای نکرده سر نخوری و زمین نیفتی به خاطر شما انداختیم تو آشپزخونه که شده زمین بازیت ...
24 اسفند 1392