خاطره بد عید 93
دختر قشنگم سلام..چند روزه سرم خیلی شلوغ بود.نتونستم بیام به وبلاگت سر بزنم.امروز اومدم یه خاطره غم انگیز رو برات بنویسم.ماجرا از این قراره که روز ششم فروردین تو با مامان جون و باباجی رفته بودی ددر.ساعت یک بود که زنگ زدم به مامانی تا بپرسم اذیتشون نمیکنی؟که گفت دارن میارنت خونه بهشون زنگ زدن که حال مادر جون(مامان باباجی)بد شده و بردنش بیمارستان.تا از در اومدن تو مامان جون بهم گفت که مادر جون به رحمت خدا رفته اما باباجی نمیدونه.روز هفتم عید هم دفنش کردن و شما اولین باری بود که تو مراسم ختم شرکت می کردی و انشااللـــــــــــــــــــــه به حق پنج تن آخریش باشه.
عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدمها از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خاطره بد عید 93
