دیانا گلـــــــــیدیانا گلـــــــــی، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

تولد دخترم دیانا

بابای گلم مرسی

دختر گلم اگه بدونی بابایی چقد نگران آیندته؟؟؟؟؟؟آرزوشه تو یه خانوم دکتر شی.همش تو فکر اینه چیزی برات کم نذاره.یه عالمه برات وسایل هوشی خریده از جمله   ،      و      که بعضی وقتا با خودم و یه موقع هایی با خودش تمرین میکنین.یادت باشه بزرگ شدی دستش رو ببوسی وبه خاطر تمام زحماتی که برات میکشه ازش تشکر کنی و از همه مهتر به آرزوش برسونی. بابای گلم مرسییییییییییییییییییییییییییییییییی ...
27 تير 1392

رو سینه میخزی دخترم

الهی قربونت برم.مامان پیش مرگت شه دخترم بالاخره داری به جلو میخزی.البته یکم رو دستها و زانوهات میمونی اما رو سینت میری جلو و به هر چیزی که می خوای میرسی.کارم در اومده.همش باید کنترلت کنم. خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.بابت همه چی مخصوصا دادن یه فرشته صحیح و سالم.میدونم هرچی شکر کنم بازم کمه.اما تو به کرم و بزرگیت از من حقیر بپذیر. ...
27 تير 1392

تغیراتی در رژیم غذایی

دختر نازنینم الان که اینو برات مینویسم ساعته ده دقیقه به دو نصفه شبه.تو کنار بابایی تو خواب نازی و من اومدم بهت بگم که چیا تو برنامه غذاییت اضافه شده. دو روز پیش برا اولین بار برات شیربرنج پختم.اگه بدونی چه بلایی سرم آوردی خودتم دلت برام میسوزه.شیر رو به برنج اضافه کردم و تا اومدم همش بزنم یهو همچین گریه کردی سکته کردم فکر کردم باز یه چیزیت شد.اومدم بهت سر زدم برگشتم دیدم چشمت روز بد نبینه شیر سر رفته با هزار مکافات پاکش کردم مگه مجال میدی به کارام برسم!!!! بابایی ماهت برات (انبه) و خریده منم پوره میکنم و میدم میخوری خوشبختانه خوشت میاد. از فردا هم انشاالله می خوام زرده  وسیب زمینی بدم.امیدوارم خوشت بیاد. دلبندم بیا...
27 تير 1392

اولین رمضان

دختر گلم امروز نهمین روز از ماه رمضانه و من متاسفانه امروز فرصت کردم بیام و برات بنویسم.اولین مهمونی افطاریت رو روز سوم خونه خاله فرخنده اینا بودم. دیگه اون دیانای آروم سابق نیستی تو جمع خیلی بی تابی میکنی.تا جایی که از مهمونی رفتن پشیمون میشم.همه میگن از دندوناته! خدایا خودت کمک دخترم باش که بیشتر از این عذاب نکشه. ...
27 تير 1392

توجیه کوتاهی

دختر گلم اینر وزا خیلی خیلیییییییییییییییییییییییییییییی شیطون شدی.راستشو بخوای گاها انقد خستم میکنی که اشکم در میاد.به زور تا اومدن بابایی میتونم دوام بیارم.اون طفلک هم از کارو زندگی و مطالعه مونده.خدا خیرش بده.خدا سایشو از سرمون کم نکنه.اگه نیم ساعت بیخیالی کنه فلج میشیم.خوش به حالت که همچین بابای ماه و مهربونی داری عین بابای من!!!!!!ظاهرا از دندوناته.خیلی اذیتت میکنن.برات یه پماد خریدم که تا حدودی آرومت میکنه برا همینه که فرصت نمبکنم زود زود بیام و آپت کنم.چندتا اتفاق و نتونستم برات بنویسم.یا موضوعاتی که برات نوشتم بدون عکس بودن.قول میدم تو اولین فرصت برات یه گالری باز کنم و عکسهارو با تاریخ و موضوعشون ثبت کنم.دیگه داری خانومی میشی برا ...
27 تير 1392

دل درد وحشتناک 17 تیر

دیانای مامان امروز خاله معصومه اینا قرار بود بیان خونه مامان جون اینا ما هم رفته بودیم.متاسفانه وقتی جایی میریم برنامه خوابت بهم میخوره و در نهایت باعث میشه دمار از روزگار من بیچاره در آری.امروز هم طبق معمول همین بلا سرم اومد.عصر خیلی بی تابی کردی حدس زدم شاید دلت دردر میخواد دادمت یه بار باباجون بردت بیرون اما انقد گریه کرده بودی بنده خدا نفس نفس زنان آوردت که گشنشه.یکم بعد با بابایی رفتی اما باز انقد جیغ  و داد و گریه کردی بودی تفلک بابا ترسیده بود و حسابی هول کرده بود.خلاصه به هزار مصیبت خوابوندمت.اما چشمت روز بد نبینه یه ساعت بعد با گریه بیدار شدی اونم چه گریه ای!!!!!!!!!هممون زهر ترک شده بودیم از شدت دل درد به خودت میپیچیدی شربت...
19 تير 1392