دیانا گلـــــــــیدیانا گلـــــــــی، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

تولد دخترم دیانا

باز هم جا خالی دادی به واکسن

دختر قشنگم امروز با  باباجون بردیمت واکسن 18 ماهگیتو بزنیم.اما از آنجاییکه این واکسن فقط سه شنبه ها زده میشی به یه روز سخت جا خالی دادیم.خیلی نگرانم خدا کنه مثل واکسنهای قبلیت نه خودت اذیت شی نه ما.آخه دیدن بی حالیت خیلی بده.خدا کنه به خیر و خوشی تموم شه .از استرس تمام دهنم آفت زده. فدات بشم من قوی باش عزیزم
4 تير 1393

هستی من 18 ماهه شد

خدا تو را که می آفرید هواسش پرت آرزوهای من بود و تو شدی همان آرزوهای من. دختر نازم رب النوع زیبایی 18 ماهگیت مبارک عزیز مادر آنقدرذهنم را درگیر خود کرده ای که دیگر حتی نمیتوانم مضمون تازه ای پیدا کنم حالا حق میدهی در همه حال به همین سادگی بگویم دوستت دارم!!!!!!!!!!     ...
1 تير 1393

باز هم تازه های دیانا گلِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِـــــــــــــــــــــی

سلام دردونه ی مامان.اول از همه بگم دوست دارم هـــــــــــــــــــــــــــوارتا دوم اینکه عـــــــــاشقتم. ناناز خانوم فردا یه روز سخت در پیش داریم خدای من واکسن 18 ماهگی. میگن یکم سخته اما دختر من هزار الله اکبر دختر قوی ایه انشاالله این آخری رو هم به خیر و خوشی میگذرونه و میمونه تا 6 سالگی خدا بخواد.امروز طبق روال همیشه که باید قبل واکسن باید چک آپ بشی رفتیم با باباجی دکتر.خدا میدونه چه گریه ای میکردی و نفست داشت بند می اومد.قلبت همچین تند تند میزدم از دستپاچگی نمیدونستم چیکار کنم.آخه دختر گلم موندم عمو دکتر ترس داره؟؟؟؟ عوضش دکترت ازت راضی بود. بریم سراغ شیرینکاریهای جدیدت: دختر گل من وقتی پول رو میبینی نشون ...
1 تير 1393

اولین جملات دیانا گلـــــــــــــی

نازگل مامان الان که 17 ماه و 22 روزته میتونی چند تا جمله بگی و کلی کلمه.ناگفته نماند که بدون استثنا تمام چیزهایی رو که بهت میگیم متوجه میشی و انجام میدی.هزار الله و اکبر،ماشااللــــــــــــــــــه به دخمل قشنگم. 1-آقا گیدا 2-هاپو گیدا 3-اوف ادی(وقتی چشم بابایی پانسمان داشت بهت گفتیم که دست نزنی و یاد گرفتی.)الان هر جا زخم ببینی یه ریز میگی اوف ادی 4-آجی دی(تلخه)و 5-صبح بخیر و شب بخیر البته به زبون خودت که اینجا نمیتونم بنویسم اما کلمات جدید: سیب، اچه(گوجه سبز)،توت،شیر(اینو امشب وقتی دوغ میخوردی گفتی و از رنگ سفیدش فکر کردی شیره)،سیبیل(اینو از باباجی یاد گرفتی.تو خونه داشتی با ببرت بازی میکر...
22 خرداد 1393

قضا و قدر خطرناک

دختر گلم روز آخر مسافرت به اصرار عمه ای رفتیم خونه مامی اینا(روزی اولی که بابایی تهران بود یاد گرفتی به مامان فاطمه بگی مامی و از اون روز مامی صداش میکنی.یه وفتهایی هم از زبون باباجی اینا بهش میگی آذیی)موقع شام خوردن انگشتت رفت تو چشم بابا.وقتی خوب نگاه کردم دیدم یه خراش واضح تو چشمشه که سریع بردیمش اورژانس و دکتر گفت قرنیه چشمش یکم شکاف برداشته.پانسمانش کردو برگشت خونه.امان از دست تو دختر شیطون آخه چقد ورجه وورجه میکنی تو.شکر خدا دو روز طول کشید اما به خطر جدی از بیخ گوشمون گذشت. خدای مهربونم شکرت که لطف و نظرت همیشه شامل حالمونه.عاشقتممممممممممم خدایا ...
22 خرداد 1393

سفر نامه خرداد 93

اول از روی ادب برتو دارم یک سلام .نازگل مامان روز چهارشنبه یه تصمیم عجله ای گرفتیم که سه روز تعطیل رو از اینجا دور باشیم و بریم حیران.تو راه در کل دختر خیلی خوبی بودی.رفت و برگشت اصرار داشتی تو ماشین باباجی بری.خلاصه شب اول رفتیم یه خونه تو روستای گیلده گرفتیم که فوق العاده بود راستی وفتی داشتیم با صاحبخونه حرف میزدیم فهمیدم حاج خانوم خیلی ساکت و مهربون زن عموی خاله راشینه!!!!!!!!!داشتم میگفتم یه جای خیلیییییییییییییی باصفا،آروم و دنج که حتی شما هم خیلی خوشت اومده بود.شبیه خونه های تو فیلما دوس داشتم یه چند وقتی اونجا میموندم . خستگی در میکردم.باز هم طبق معمول که اگه جای غریبه باشی نمیخوابی،با صدای سگها از خواب پریدی و از شدت ترس گریه میکر...
22 خرداد 1393