14 , 15 شهریور
سلام دخترم چند هفته ای بود که خاطره ای برا نوشتن نداشتم.امروز بعد چند وقت اومدم تا خاطره چند روز رو برات یادداشت کنم.نانازم 14 شهریور عروسی پسر عموی بابایی بود اولش برا اینکه شما اذیت نشی ما تمایلی برا رفتن نداشتیم اما بعد بنا به دلایلی پشیمون شدیم.تو راه خسته میشدی و بی قراری میکردی.یه جا بابا مجبور شد نگه داره تا یکم آب و هوات عوض شه هوای بیرون خنک بود و بادی.شماهم لباست نازک بود احساس کردم سردت شد. خلاصه به هر شکلی بود رسیدیم و لباسای خوشگلت رو تنت کردم و رفتی عروسی.متاسفانه بیرون تو بغلم خوابت برد و یحتمل اونجا سرما خورده بودی.چشمت روز بعد نبینه ساعت حوالی دو دو و نیم بود متوجه شدیم تب کردی .خوشبختانه و قطره برده بودم زود قطره...
نویسنده :
سپیده-مامان دیانا
0:28



