دیانا گلـــــــــیدیانا گلـــــــــی، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

تولد دخترم دیانا

سفر به مشهد

سلام نانازم.اومدم خاطرات اولین سفر زیارتی و ادای نذرت رو برات بنویسم. ماجرا از این قراره که وقتی باردار بودم روز تاسوعا به زمین خوردم و پام به شدت آسیب دید از همه مهمتر چون شدت زمین خوردنم زیاد بود کیسه آب شما هم آسیب دید از اون روز به بعد من بیچاره شدم خانه نشین و باید عین بیمارستان فقط استراحت مطلق میکردم.دکترم گفته بود اگر تبم بالای 38 بشه حتما برم بیمارستان.یه شب که تبم شد 38.5 داشتن با عجله میرسوندنم بیمارستان که توراه نذر کردم بمونی و به وقتش بدنیا بیای تا قبل یکسالگی ببریمت پابوس آقا.آخه دکتر میگفت نارسی و باید یک ماه تو دستگاه میموندی. واما خاطرات زائر کوچولو: روز پنجشنبه دوم آبان ماه ساعت 9 پرواز داشتیم.صبح زود مامان فا...
9 آبان 1392

ابود رفت سربازی

دختر گل مامان دیروز دایی جون که بهش میگی ابود(حامد)رفت سربازی . میدونم که از همه بیشتر دلش برای تو تنگ میشه.مامان جون خیلی جای خالیش رو حس میکنه.انشاالله روزی برسه که صحیح و سالم خدمتش تموم شه و بیاد پیشمون.راستش منم خیلی دلم براش تنگ میشه آخه هر روز می اومد و بهمون سر میزد حداقل روزی دو بار.امروز که اولین روزش بود چند بار که زنگ در رو زدن دلم یه جوری شده.همش خیال کردم داییه و از این بابت حسابی کلافه بودم.خدایا خودت پشت و پناه داداشم باش. ...
2 آبان 1392

عروسکم ده ماهه شد

نازنینم امروز امین ماهگردته.ده ماهه که بهترین و شیرینترین لحظه هارو با تو در کنار هم سپری میکنیم.به یمن آمدنت تمام خوشبختی های دنیا از آن ما شده.دیانای من ای کاش احساسم هویدا بود در بستر قلبم انقدر آسوده نبود یا در سیاهی چشمانم خاموش نمی ماند پرستوی خیالم بهترین و قشنگترین بهانه زیستم دهمین ماهگردت مبارک.زیباترین گلها را برای زندگیت و کوتاهی عمرشان را برای غم هایت آرزومندم. هدیه ماههگردت بلیط سفر به مشهد نازگل مامان. دختر من این روزا خیلی ناناز شدی.اگه بدونی چه شیرین کاری های میکنی؟؟؟؟؟ با اون دستهای کوچولوت نانای میکنی.وای که دل هممون ضعف میکنه وقتی دستات رو میچرخونی.از بابایی آذری رقصیدن و کردی رقصیدن یاد گرفتی. هن...
2 آبان 1392

عید قربان مبارک

خوشا ذی الحجه روز عید قربان شروع داستان عشق و ایمان خواهی که تو را کعبه کند استقبال مایی و منی را به منا قربان کن حلول تازه داده فیض سبحان چه زیبا منجلی شد عید قربان     ...
24 مهر 1392

اولین لباس زمستانی

دختر ناز مامان فصل پاییز اومده و چند روزیه هوا خیلی سرد شده دیروز که میخواستیم بریم بیرون مجبور شدم برای اولین بار کاپشن و شلوار تنت کنم.وای که چقد توشون بامزه و خوردنی شده بودی عشقممممممممممممممم.عکسشو که گذاشتم خودت میبینی. راستی بابای مهربونت امروز به خاطر شما بخاری رو روشن کرد تا دیگه سرت نشه. ...
19 مهر 1392

تولد رضا ورسا 15 مهر

نازگل مامان روز چهاردهم رفتیم خونه خاله سیما اینا که روز آخر حاملگی خاله راشین پیشش باشیم.فردا قراره با کمک خدا خاله دوتا داداش برات بیاره.تا شب پیش خاله موندیم.صبح که بیدار شدم بلافاصله زنگ زدم به خاله سیما تا ببینم چه خبر..شکر خدا هم نی نی قلوها(رضا و رسا) سالم بودن هم خاله جون.اما عصر فهمیدم رضا چون یک هفته زود بدنیا اومده باید بمونه تو دستگاه.فقط خدا میدونه چقد ناراحت شدم.زیر لب فقط براش آیت الکرسی میخوندم تا اینکه امروز صبح خاله راشین خبر خوب شدن حالشو داد که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم.خدایا شکرت تو رو به حق محمد و آل محمد بغل هیچ مادری رو خالی نذار.آمیننننننننننننننننننننننن. راستی مامانی از شیرت دوشیدم عمو میلاد به رضا کوچ...
17 مهر 1392