خاطره زایمان و سر رسیدن انتظار طولانی

نانازم روز 29 آذر با مامان جون رفتم چکاپ پیش خانم دکتر گفت برو همین الان بستری شو بحدی شوکه شدم که زبونم بند اومد.مامان جون پرسید اگه شرایطم حاد نیست شب یلدا خونه باشم.خانم دکتر موافقت کرد گفت به شرطی که اگه یکم تب داشتم فورا در جریان بذارمشون.از دکتر برگشتنی رفتیم گل خریدیم تا بابا روز زایمان بیاره بیمارستان.نهار هم خونه خاله سیما اینا مهمون بودیم و اون روزهم تا شب اونجا سپری کردم.30 آذر که شب یلدا بود من اصلا حال و حوصله نداشتم دلم عین سیرو سرکه می جوشید. عمه رفته بود برام کیک شکلاتی خریده بود. خالاصه نمیدونی اون شب رو چطور به صبح رسوندم.
صبح رفتیم بیمارستان بعد به پایان رسیدن مقدمات عمل بردنم اتاق عمل خیلی میترسیدم.دکترم کلی تحویلم گرفتو ازم تعریف میکرد.دکتر بیهوشی اومد و در مورد بی حسی یا بیهوشی سوال کرد که من بیهوشی خواستم اما راضی کرد که به خاطر عوارض بعد عمل بیحسم کنه.همه از ترسم باخبر شده بودن و دلداریم میدادن.حین عمل برای اینکه حواسم رو پرت کنن اسمت رو پرسیدن وقتی گفتم خانم دکتر کلی تحویلت گرفت و گفت دختر خارجی من تا اینکه میون صحبتها یهو صدای گریه بلندی رو شنیدم.

تو دلم گفتم خوش اومدی مسافر قشنگم.وای دخترم وقتی صدای گریت رو شنیدم دلم میخواست همون لحظه سجده شکر بجا بیارم منم داشتم باهات گریه می کردم.آوردن نشونت دادن کلی بوست کردم کوچولوی دوس داشتنیم.به اونهمه سختی می ارزید. خلاصه بردنم ریکاوری وقتی داشتن میبردنت بشورن اونجا میشنیدم که فیلمتو دارن به بابااینا نشون میدن دکتر بیهوشی مدام سر میزد و حالم رو میپرسید اما من اصلا نا نداشتم.وقتی میبردنم بخش مدام صدا میکردن همراه های مامان دیانا .بلند میگفتن مامان دیانا اومد بیاین ببریمش اتاق.بردن رو تخت انداختنم بابا بالای سرم بود و بیشتر از تو نگران من بود و تند تند حالم رو میپرسید. مامان فاطمه موند پیشم و بعد خاله نسترن اومد بعد از ظهر هم همه اومدن دیدنمون.روز خوبی بود ولی خودمونیم دیانا کلی زجرم دادی تا بدنیا بیای
دخترم بابا تو این مدت کلی زحمت کشیدو مثل دیوار محکم پشتمون بود دلم میخواد وقتی بزرگ شدی دختر خوبی باشی و زحماتشو جبران کنی.
دیانای قشنگ و مهربون ما روز جمعه یکم دی ماه هزارو سیصدو نود و یک با وزن دو کیلو و هفتصد گرم قد 49 سانتی متر و دور سر 35 سانت متر پا به این دنیا گذاشت و زندگیشو شروع کرد و شد تمام هستی مامان وبابا.امیدوارم همه طعم این خوشبختی رو بچشن.

خدا جونم شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت



خاطره زایمان و سر رسیدن انتظار طولانی
