غلتیدن دیانا
سلام نفسم.این خاطره رو باید قبل مسافرت مینوشتم.اما یادم رفته بود.امروز صبح (9-3-92)داشتم تو آشپزخونه ظرف میشستم که صدای اعتراضت تمام خونه رو پر کرده بود.از اونجا مدام باهات حرف میزدم اما تو راضی نبودی و میدونستم که این صداها یعنی بغلم کن.تا قبل امروز خودت نصفه به هر طرف می غلتیدی و با کمک ما رو شکم میخوابیدی.اما امروز اومدم دیدم خودت رو شکم افتادی رفتی زیر مبل گیر کردی و اعتراضت برای همینه.نمیدونی چه ذوقی کرده بودم.

اول زنگ زدم به بابایی خبر دادم بعدشم مامان جون.خدایا شکرت.دخترم داره روز به روز بزرگتر میشه.


![]()

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


غلتیدن دیانا
