دیانا گلـــــــــیدیانا گلـــــــــی، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

تولد دخترم دیانا

نیمه شعبان

سلام نفسم.شرمندم که چند روزه ثبت خاطراتت به تعویق افتاده. امروز (3-4-91) مصادف با تولد امام عصر مهدی صاحب زمانه.   بابایی تعطیل بود منم از فرصت استفاده کردم و بردمت حموم. بابا بزرگ هم نهار اومده بود خونمون دیدنت. عصر رفتیم بیرون شام هم رستوران توسکا برخلاف کارما از اونجا خوشت اومده بود رو صندلی مخصوص نی نی ها نشسته بودی و آواز می خوندی.فدات بشم که همه رو مجذوب و شیفته خودت میکنی. ...
10 تير 1392

تزریق سومین واکسن

عروسک مامان دیروز صبح با بابایی بردیمت واکسنی که به تعویق افتاده بود رو تزریق کردیم.فدای اون گریه هات بشم. بابایی تحمل دیدنت رو نداشت و بیرون از اتاق واکسیناسیون وایستاده بود صداش کردم تا بیاد باهات حرف بزنه.ای شیطون تا صداشو شنیدی ساکت شدی.دختر بابایییییییییییی من.الهی بمیرم تبت زباد بود تا صبح نخوابیدم و همش مراقبت بودم یه وقت خدای نکرده تبت بالا نره .فکر کنم پاهات هم درد میکردن که هم خیلی بی قرار بودی هم بی حال.اما شکر خدا به خیر گذشت.واکسن بعدی انشاالله یک سالگی . دوست دارمممممممممممممممممم. ...
5 تير 1392

عروسکم شش ماهه شد.

عشقم نفسم امیدم ورودت رو به هفتمین ماه از زندگی رو تبریک میگم. عزیزم تولد شش ماهگیت همزمان شد با تولد مامان جون برای همین تصمیم گرفتیم براتون یه کیک بخریم و تولدتون رو جشن بگیریم.امیدوارم هر دوتون ١٢٠ ساله شین.قربون قدمات بشم که با اومدنت زندگیمون روز به روز قشنگتر میشه.و اما عکسای یادگاری: اینم کادوی ناقابل من و بابایی   ...
5 تير 1392

اولین تاب بازی

سلام عروسک مامان.این روزا خیلی شیطون و بغلی شدی.همش دمر میافتی تا میندازمت سرجات دوباره بر میگردی به حالت دمر.و چون مامانی شدیدا گردن درد داره نمیتونه زیاد بغلت کنه.بخاطر همین از بابایی خواستم تاب تابی که خاله سیما بهت داده بود و از یه جایی آویزون کنه.که بالاخره بعد چند وقت امروز(29-3-91)فرصت کرد.فدات بشم توهم خیلی تاب بازی رو دوس داری.           تاب تاب عباسی خدا منو نندازی گه یه وقت بندازی بغل مامان بندازییییییییییییییییییی ...
5 تير 1392

شیطنتهایی در سکوت

عزیز مامان در تاریخ یک تیر داشتم آشپزی می کردم که دیدم اصلا سر و صدات نمیاد اولش نگران شدم اما تا اومدم دیدم پدر لپ تاب و داری در میاری.انداختمت سر جات و اینبار در سکوت اسباب بازیهاتو خودت از تو ظرفش در آورده بودی.الهی قربون این شیرین کاری هات بشم من!!!!!!!     ...
5 تير 1392

اولین غذای کمکی

دختر گلم امروز (22-3-91) بالاخره بعد از کلی پرس و جو و دو دلی و ترس خواستم اولین غذای کمکی رو برات درست کنم. درسته قبل اون موقع غذا خوردن خودمون از طعم غذاها برات میچشوندم اما اینبار به رسمیت میخواستم غذای خودتو بخوری.وای که چه ذوقی میکردی مگه ول کن قاشق بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اما متاسفانه بنا به دستور دکترت چون شیرین نبود همه رو بالا آوردی.فرداش رفتیم خونه مامان جون اینا خاله معصومه اینا هم قرار بود دو روز اونجا بمونن.خاله برات غذای خوشمزه درست کرد.     برا صبحونه خانوم گل هم نون سنگک رو له کرد و به خوردت داد.نوش جونت عسیسسسسسسسسسسسسم. راستی همه رو خاله گفت تو شیشه شیر بهت بدم بخوری .دست خاله جون هم درد نکنه که هم زحمت غذا پختن ...
5 تير 1392

چندتا اتفاق تو یک روز

سلام عروسکم امروز(31-3-91)چندتا اتفاق خاص افتاد که برات یادداشت میکنم.اول اینکه بنا به اعتقاد مامان جون اینا اگه زیر پای بچه حنا بذارن تابستون اسهال و استفراغ نمیشه به خاطر همین ما هم حنابندون گرفتیم و زیر پاهاتو حنا گذاشتیم.فعلا مطالب رو داشته باش عکسم میذارم برات.     دوم اینکه با بابا جون و بابایی رفتیم دنبال خونه برا شون.       سوم اینکه برای اولین بار با همم رفتیم پیتزا کارما.  جایی که یکی دوبارم وقتی تو دلم بودی رفته بودیم.اونجا توجه همه رو به خودت جلب کرده بودی.انقد شیطونی کردی که نفهمیدیم چی خوردیم.با آوازهای دلنشینت رستوران رو گذاشته یودی رو سرت بلبل من.  ...
5 تير 1392

پدر و مادر کمی هم به من گوش کنیییییییییییییییییید

پدر و مادر عزیزم! سلام. تمام روزهای سال، من آن چه را که شما برایم نوشته اید میخوانم و قصه هایی را که برایم میگویید میشنوم، اما از شما خواهش میکنم فقط همین امروز به حرف های من گوش کنید و نامه مرا بخوانید. لطفا با من بازی کنید باور کنید میدانم که دنیای بزرگترها پر از استرس و کار و گرفتاری است اما هر شب که شما به خانه می آیید ته دلم آرزو دارم کمی با من بازی کنید. نیازی نیست که ساعت ها برای من وقت بگذارید، من تنها به ده دقیقه زمان احتیاج دارم تا بتوانم به کمک بازی، نقاشی یا درد دل کردن حرف ها، ترس ها، نگرانی ها و شادمانی های کودکانه ام را به شما بگویم. اگر باورنمی کنید از همین امشب شروع کنید و فقط شبی ده دقیقه با من بازی کنید. بعد...
3 تير 1392