دیانا گلـــــــــیدیانا گلـــــــــی، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

تولد دخترم دیانا

یه اتفاق بد

سلام نازگلم.علی رغم اینکه خیلی دوس ندارم ماجراهای بد رو برات بنویسم اما چون دلم گرفت اومدم اینجا تا شاید یکم هواسم پرت شه.دیانا گلی امروز بعد صبحانه مامان جون زنگ زد و بعد احوالپرسی گفت زنداییم تو بیمارستانه و سه روزه تو ICU بستریه.انقد ناراحت شدم که یه لحظه فکر کردم یه دیگ آب داغ ریختن تو سرم.آخه خیلیییییییییی دوسش دارم یه جورایی همیشه باهاش درد دل میکنم.بعد نهار رفتم دیدنش اشکام مجالم نمیدادن.راستش بیشتر از زنداییم دلم برا بچه هاش میسوخت که چند روزه تو بیمارستان منتظر خوب شدنشن.بیشتر از همه ناراحته دختردایی شهلامم که تو غربته و دستش از اینجا کوتاه.ظاهرا قراره شب بیاد.الهی بمیرم.بعد از برگشتن کلی براش دعا کردم و نماز حاجت خوندم.میدونم گناه...
8 اسفند 1392

پیشرفتهای دیانا گلــــــــــــــــــی تا 14 ماهگی

دختر قشنگ مامان سلام شما تا امروز این کلمات رو میتونی بگی: ابیده (سپیده)روزی کم کمش هزار بار میگی .یه بند صدام میزنی و با زبون خودت حرف میزنی عیی(علی) ابود(حامد) بابا(باباجی و بابایی) یایه(مامان جون-راحله) ددر آبـــــــــــه جیش البته بعد کثیف کردن پوشکت آبی (رنگ آبی) جیز زیا(زهرا) بیرد(انگری بیرد) بی بی(نی نی) فوف فوف(پوفو-وقتی گشنته) ابـــــــــــــــــر (الله اکبر)وقتی کسی بخواد نماز بخونه یا وقتی عصبانی شی پـــــــــــــــــــر(تو بازی کلاغ پر) پیشی دای(چای)اینو سه روزه یاد گرفتی اههههههههههههه ارده(اردک)عاشق حلقه اردکیتی ابو(الـــــــــــــو تو تلفن...
7 اسفند 1392

مطالب جا افتاده از پست قبلی

سلام دختر قشنگم الان که دارم این مطلب رو مینویسم خیلی عصبیم.آخه دو ساعت تایپ کردم یهو نی نی وبلاگ قطع شد و کل نوشته هام رو فراموش کردم به هر حال اومدم مطالب جا فتاده از پست قبلی رو برات بنویسم. دختر من شما اسم تمام اسباب بازیهاتو میدونی .از کلمه ها هاپو و پیشی رو هم میگی وقتی میگم ببعی میگه؟؟؟زود میگی بع بع هاپو میگه؟؟؟؟؟؟میگی هاپ اما تا میگم کلاغه میگه؟انگشتت رو میذاری رو زمینو میگی پــــــــــــــههه تا کسی از در میاد تو خیلی مودبانه میری جلو و دست میدی عاشق جارو دستی کشیدنی،بازی با قابلمه ها رو خیلی دوس داری قربون قلب مهربونت بشم سر سفره که میشینی با قاشق کوچولو تو دهن همه از غذات میذاری.راستی هر میوه یا خو...
6 اسفند 1392

عکسهای خوشجل خانوم

انتخاب کت و شلوار برا بابایی اینجا برای اولین بار کفش پوشیدی و باهاشون کلی راه رفتی عشقــــــم بذار یه نگاه بکنم ببینم کدومش خوشگله بابایی این چطوره؟؟ مبارکت باشه دیانا گلی تو تولد دیبا جونم دیانا گلی و آرینا جون که نمیدونم چرا وقتی گذاشنم پیشش تا عکستونو بندازم با دیدنش گریه کردی قربونت بشم که کوپیه عمه نسترنتییییییییی عسسسلللللللللللللللل دیانا گلی و آنیتا جونم.دخترم آنیتا خیییییییلییییییییییی دوست داره اما تا میاد بغلت کنه همش میزنیش منم از این بابت ناراحت میشم ...
2 اسفند 1392

پرنسسم 14 ماهه شد

قشنگم از زمانی که تپش قلب کوچکت در وجودم طنین انداز شد،تپشهای قلبم هماهنگ با تپیدن قلبت مرا در اوج عشق به خدا رساند.نازنینم نفسهایم را بشمار چون آنها را به قیمت دوست داشتنت از دست می دهم نه برا گذر عمر.دیانای من 14 امین ماهگردت مبارک ...
1 اسفند 1392

ولنتاین و چهارمین سالگرد ازدواجمون

دختر قشنگم این روزها به یمن وجودت شکر خدا خونمون گرمه گرمه.حتی به بخاری هم نیازی نیست امسال دومین سالیه که با حظورت ولنتاین و سالگرد ازدواجمون رو جشن میگیریم.با تو به زندگیمون دلخوشی بیش از پیش اومده.ولنتاین فقط روز عشق نیس مامی جون ،روز دوست داشتن هم هست.من و بابایی خیییییییلیییییییییییییی دوست داریم . همسر مهربانم با تمام مداد رنگی های دنیا،به هر زبانی که بدانی یا ندانی،خالی از هر تشبیه و استعاره و ایهام،تنها یک جمله برایت مینویسم دوستت دارم و دوست داشتن را از آن تو میدانم .عشق را با تو تجربه کردم،امید به زندگی را از تو آموختم و محبت را در قلب تو یافتم.مهربانم میدونم هیچ وقت اونطور که باید قدر فداکاریها و زحمتهایی رو که برای...
26 بهمن 1392

حرف زد دیانا گلـــــــــــــــی با تلفن خونه و تلفن خودش

دیانای قشنگ این عکسها مال دیروز صبحه وقتی باباجی بازهم به خاطر سنگ کلیه تو بیمارستان بود و من دلواپسش بودم.به خاطر تو نمیتونستم برم بیمارستان.بخاطر همون همش با تلفن جویای حالش میشدم.اما ظاهرا تو بیشتر از من نگرانش بودی چون مجال نمیدادی و فقط میخواستی حرف بزنی. اینجا داری با تلفن خودت شماره میگیری قربون اون انگشت کوچولوت بشه مامان ...
20 بهمن 1392